آسمان های تاريک

The Dark Skies!


ما عاشق و رند و مست و عالم سوزيم / بـا مـا منشيـن اگــر نـه بـدنـام شـوی
Wednesday, December 31, 2003

عاقبت ديکتاتور

نوشته ی خواندنی زير را دوستی برايم فرستاده اند.

دستگيری صدام، هم برای ملل و هم برای دولت ها و هم برای انسان ها تاثير گذار خواهد بود. آيا اين دستگيری همچنان در "ديکتاتورها" هم تاثير گذار خواهد بود؟ آيا اين دستگيری در مبارزان حقوق بشر و همچنين در خانم شيرين عبادی و آقای ژاک شيراک تاثير گذار خواهد بود؟

صدام، مردی که ديروز اسلحه بدست، شال نظامی بر دوش، با چندين گارد مسلح بر ايوان ظاهر می شد و مانند موسولينی و هيتلر، عالم و عابد، مسلمان شيعه و سنی، ارمنی و زرتشتی را به سيخ و سلابه می کشيد در روز چهاردهم ماه دسامبر 2003 در سوراخ موشی که کثافت از تمام گوشه کنار آن بالا می رفت دستگير شد. ميزان پولی که در اين سوراخ موش بود می توانست برای صدام زندگی مرفهی فراهم آورد، ولی نتيجه چه بود؟ او هرگز اسلام را فراموش نکرد، به سوراخی پناه برده بود تا شايد مثل پيامبر عنکبوت در دهانه اين سوراخ تاری بطند و او نجات يابد. همان کاری را که محمد می کرد وقتی ضعيف بود به غار پناه می برد اين مسلمان هم به سوراخ پناه برده بود.

صدام حسين برای مدت ها جهان را محسور کرده بود، بخصوص ايالات متحده آمريکا در پی آن بود تا قدرت خود را به اروپا، اين بچه شرور نشان دهد. به محض دستگيری صدام لحن کلام فرانسه، آلمان، انگليس، و اروپا و همچنين سازمان ملل تغير فاحشی نمود.

اميدوار باشيم با پول هائی که صدام مخفی نموده فقر در عراق ريشه کن شود، آنانی که در جنگ هشت ساله عراق با ايران؛ در جنگ شيميائی حلبچه و در حمله به کويت صدمه ديده اند به رفاه نسبی برسند.

جورج بوش می گويد؛ صدام هم يک بد سگال بود و هم تبهکاری ماهر او نه تنها همسايگانش را مورد تجاوز قرار داد بلکه آزارش به ملت عراق و فاميل و خانواده و خودش هم رسيد. او تصور می کرد با ذکاوت و برنامه ريزی هائی که دارد هرگز دستگير نشده و بدام نخواهد افتاد. صدام گرچه رژيمی را اداره می کرد که ظاهرا مذهب را از سياست جدا می ديد ولی هرگز نتوانست در قلب مردم دنيا نفوذ داشته باشد. هر رژيم سکولاری نمی تواند رژيم مورد پسند هم باشد. همه موازين حقوق بشر بايستی رعايت شده باشد.

تسليم شدن در حاليکه اسلحه در دست داشت، صدام را از چشم دنيا که او ر ا مرد مقتدری می ديد انداخت، حداقل پسران او با مقاومت جان دادند و اين مرد ديکتاتور در سيرت يک موش به دام افتاد. ظاهرا يکی از دختران صدام که از راه اردن راهی لبنان شده بود با پول و جواهری که پدرش در اختيار او و فرزندانش گذاشته بود جان سالم بدر برده است.

آيا آنانی که ديکتاتوری را پيشه کرده اند از اين عاقبت عبرت نمی گيرند؟ آنانی که تيتر های روزنامه هايشان به خط بزرگ مي گويد: "ديکتاتور به دام افتاد" چگونه فکر می کنند؟ مردم ايران شاهد خواهند بود اين ملايان که يکی دوتا هم نيستند در گوشه کنار در سوراخ های موش به پناه آمده اند. آيا اين جماعت که هم دستشان در دست صدام بوده، چه در مخفی نمودن هواپيماهای جنگی و مسافری صدام، چه در پنهان نمودن تسليحات کشتار جمعیِ عراقِ بعثی، و هم پنهان نمودن افراد القاعده و هم کشتار، شکنجه و آزاد مردم ايران چه انتظارشان را می کشد.
بی مورد نبود که به محض دستگيری صدام ملايان بطور ضربتی و ناگهانی در خانه ملاعلی خامنه ای گرد هم آمده و ساعت ها پشت ديوار ها پنهان شده و به شور و گفتگو پرداختند.

شيرين عبادی در ملاقات با ژاک شيراک ضمن اشاره به اسلام و به ميان کشيدن اسلاميون گفت؛ اميدوار باشيم که ديکتاتوری های ديگر هم از اين دستگيری درس عبرت بگيرند. شيرين عبادی آنچه را که می بايست بگويد نگفت و آنچه را می بايست در موردش خاموشی اختيار می کرد مطرح نمود. آنکاری را که خامنه ای سال ها است پيشه کرده و با نعل و ميخ می خواهد عمر رژيم را طولانی تر کند، در گفتار شيرينِ خانم عبادی نيز ديده می شود.
ژاک شيراک در گفتگو با شيرين عبادی ابراز داشت؛ بنا دارد با ساير رهبران اروپا در مورد آينده ايران به گفتگو بنشيند و ايران را در خواست هايشان در مورد "اصلاحات" حمايت خواهد نمود. وی گفت ايران در مورد دموکراسی و حقوق بشر پيشرفت قابل ملاحظه ای داشت و من اروپائيان را در روند "اصلاحات" بسيج می کنم. شيراک خطاب به شيرين عبادی گفت؛ شما را که عمرتان را در دفاع از حقوق بشر و رسيدن به دموکراسی طی کرده ايد حمايت می کنم. شهردار پاريس هم شيرين عبادی را زنی شجاع، صادق، و مبارز ياد کرد. آقای شيراک و شهردار فرانسوی و همچنين خانم شيرين عبادی بايد بدانند که "آزادی گفتار" در ايران هست (عبادی معتقد است در لوای اسلامی آزادی هست) ولی "آزادی" بعد از "گفتار" وجود ندارد. "اصلاحات" به مفهوم خاتمی، طبسی، خامنه ای، رفسنجانی و تائيد قانون اساسی بی اساس جمهوری اسلامی است.

به آقای شيراک و دوستان ديگرش در مثلث "دلقک ها" آشکارا می گوئيم ما را به خير شما نيازی نيست بيش از اين شر مرسانيد. آقای شيراک بدانيد که هر کاری شما می کنيد با ملايان و مذهبيون ارتباط دارد و ملت ايران سال ها است که از اين امت مسلمان قطع اميد کرده هر راهی که از مسجد و نماز جمعه بگذرد برای ملت ايران بی ارزش است.
شيراک و شيرين عبادی نمی دانند که سقوط ديکتاتوری کار تازه ای نيست، درايت خاصی هم نمی خواهد هر نوع ديکتاتوری در دنيای امروز بنيادش بر باد است و مردم دنيا بر اساس پايه های حقوق بشر خواستار آزادی و آبادی هستند. و رسوا شوندگان به سوراخ موش پناه می برند.

در کنار همه ی اين رويداد ها مذاکرات آمريکا در تعويض نمايشی مجاهدين خلق (بخوانيد؛ مزاحمين خلق) و افراد القاعده که در اختيار جمهوری اسلامی می باشد همچنان ادامه دارد. بايد منتظر بود و ديد نتيجه به سود کدام طرف خواهد بود؛ به سود انتخابات جمهوری اسلامی و يا به سود انتخابات رياست جمهوری آمريکا که به ترتيب دو ماه و يکسال به موعد مقرر مانده است؟ شايد هم به نفع هر دو سو. مگر همين ملايان نبودند که با دستگيری گروگان های آمريکائی برای مدت 444 روز که از رياست جمهوری جيمی کارتر مانده بود به رونالد ريگان جمهوری خواه کمک نمودند تا به کاخ سفيد راه پيدا کند؟ اگر آمريکا می خواهد از ترفند های مذهبی برای بهره گيری در انتخابات استفاده نمايد همچنان بايست بر سر قول خود در ريشه کن کردن محور سوم شر بماند و آنها را مانند صدام از ميان بردارد.
شايد هيچکس به اندازه ناپولئون سرداری که با پيروزی از شمال آفريقا و مصر به فرانسه مراجعت کرد به اوضاع موجود در اين روزها در بغداد واقف نباشد. هنوز بعد از رفتن صدام انفجارها همچنان ادامه دارد و آمريکا می گويد تصور نکنيد با بدام افتادن صدام انفجارها و درگيری ها در عراق بپايان خواهد رسيد. روز پانزده دسامبر پليس عراق که زير نظر نيروهای آمريکائی است مورد حمله شديد دوتن که بمب همراه داشتند قرار گرفت و موجب درگيری بين سربازان آمريکائی و خرابکاران شد که دو نفر هم کشته شده شدند. جنگ های گريلائی ادامه دارد. کلمه "گريل" از سال های 1800 بيادگار مانده که در آن زمان افراد اسپانيائی در حملاتی انتحاری به نيروهای ناپولئون می تاختند. اين گريلاها رهبری نداشتند و همچنان برای آزادی کشورشان از حضور نظامی ناپولئون سربازان او را دستگير و دست و پايشان را می بستند و گاهی گلوی آنها را می بريدند.
مسلما نه آمريکائی ها و نه نيروهای متحد ناپولئون هستند و نه عراقی ها آن اسپانيائی های ميهن پرست. عراقی ها و بسياری از مردم خاورميانه بسيار احساساتی و بدون مطالعه در دام افراد ديگر می افتند و به راحتی نه تنها جان خود و جان هم ميهنانشان بلکه ديگران را هم به خطر می اندازند و کشورشان را به بيگانگان تحويل می دهند.

شايد روزی از صدام به عنوان سردار مقاومت در تاريخ ياد شود ولی مقاومت و جنگ های گريلائی افراد ناشناسی که شايد برای نجات ميهنشان جان خود را بخطر می اندازند هيچگاه بياد نخواهد ماند. اگر اين انفجار ها بدنبال تطميع و مغزشوئی ايادی جمهوری اسلامی و ساير دسيسه گران فرانسه-آلمان- انگليس نباشد و فقط از روی ميهن پرستی است بسيار قابل تقدير است.

چنانچه اين انفجار ها کم کم فرو کش کند نشان از آن خواهد داشت که صدام در پشت اين حملات بوده و افراد بی مورد جانشان را در حملات انتحاری از دست داده اند و از خود اختياری نداشتند مگر کسی آنها را هدايت کند. ولی در اسپانيای سال های 1800 آن گريلاها بدون نياز به ارباب، آقا، رهبر و يا فرماندهی دور هم جمع شده و از جوشش با هم گروه های گريلائی را بر عليه سربازان و لشکر ناپولئون راه اندازی می کردند.

چنانچه اين انفجار ها همچنان ادامه يابد و اگر حمله های گريلائی ميهن پرستانه نباشد نشان از آن خواهد داشت که اين افراد نه تنها کاملا مغزشوئی شده اند بلکه از حمايت مالی و طرح های خاصی که از طرف بيگانگان هدايت می شود برخودارند.
در اين هنگامه آمريکا به ملايان جمهوری اسلامی که به ماه های آخر 24 سال ترور و وحشت می رسند و بنا دارند 25 سال حکومت گلوله، شکنجه و عذاب را جشن بگيرند و فرياد "مرگ بر شيطان بزرگ" را سر دهند درسی داده است که فوری به فکر پناهگاه می افتند و به گنجه و چاه می روند و بنا دارند زير عبای "ملا علی خامنه ای" پنهان گردند؛ غافل از اينکه ملاعلی خامنه ای هم خود در ترس و نگرانی بسر می برد. و با ظاهر شدند شيرين عبادی که انتخاب فرانسوی ها است ممکن است جای ملاهای انگليسی با ملاهای فرانسوی عوض شود.

سردمداران جمهوری اسلامی اينجای قضيه را پيش بينی نکرده بودند و از سال 1979 تا کنون با چنين "سورپرايزی" مواجه نشده بودند.

ملايانی که فقط زورشان به دانشجويان بدون سلاح و بمب می رسد بزودی خواهند ديد که چگونه مردم اين انگل های اجتماع را که به منظور برگرداندن روند ترقی خواهی و مدرنيته آمده اند و بنا دارند تمام تاريخ باستانی ايران را به نابودی بکشند رفتار خواهند نمود.

ممکن است سياست دغل بازی ملايان پس از سقوط طالبان در افغانستان و سقوط صدام در عراق هنوز موثر بوده باشد ولی وقتی نوبت اين محور شر رسيد ديگر به کدام دسيسه متوسل خواهند شد؟

تاثير دستگيری صدام را بزودی در ايران هم شاهد خواهيم بود.

ح-ک
KRK/EJD
دسامبر 16- 2003



Thursday, December 18, 2003

حکومت گذر

نوشته ی زير يکم زيادی بدرازا کشيد. نمی دانم کسی آنرا می خواند يا نه. اين نوشته تنها ديدگاه و انديشه ی من هست که کوشش کردم کمی آنرا بازگو کنم. هيچ خواستار آن نيستم که آنرا به کسی بپذيرانم. می توان گفت به همانگونه که ديدگاه ديگران را به نقد کشيدم، می توان اين نوشته را به نقد کشيد و يا رد کرد. همين. :)


با پوزش فراوان از دوستمان افشين زند که اين همه دير درخواست ايشان را بانجام می رسانم.

راستش برای من کمی سخت است پيرامون چيزی که زياد درباره اش نمی دانم چيزی بنويسم. بويژه با اينکه از نو نوشته ی دوستمان را و همچنين دو سه نوشته پس از آن را خواندم، هنوز درست نمی دانم چی بنويسم.

دوستان بسياری درباره ی حکومت آينده ی ايران و يا راه دستيابی به گزينش آن نوشته اند. برخی را خوانده ام. گويا همه دو سه گزينه پيش روی خود نمی بينند و هرکسی با نام بردن خوبی های گزينه ی برگزيده اش آنرا پيشنهاد داده است. گو اينکه دوستمان افشين زند در باز کردن نگرش و درخواست خود خواستار هماهنگی و هم آوايی دوستان با ديدگاه های گوناگون شده اند تا برای رسيدن به آزادی سرزمين مان از ستم و بند آخوندها پيشنهاد و نگرش خود را بنويسند. (آنچنان که من تا اندازه ی دريافتم.)

چيزی که برای من شگفت است اين می باشد چرا بزرگواران برای نشان دادن خوبی و بدی يک گزينه از کشورهايی ياد می کنند که گاه بين آنها و سرزمين ما از ديد فرهنگی و توان و نيروی و جايگاه کنونی زمين تا آسمان جدايی می باشد.
چنانچه دوستی برای نشان دادن برتری های حکومت فدرالی، سرزمين هايی مانند امريکا و ژاپن و آلمان را نام می برند. می گويند چون در اين کشورها اينگونه حکومت پاسخ داده است، در ايران با نگرش به چند قومی و چند زبانی بودن آن بسيار شايسته می باشد. با گرامی داشتن ايشان بايد بگويم که اين گونه نگرش بسيار خام است و خطرناک.

سرزمين ما با اينکه دارای قوم های گوناگون می باشد، با اين همه می توان گفت جز تازه واردان (در برابر کهن بودن سرزمين ما) همه از يک نژاد هستند. و اين چند گانگی قوم ها نشانه چند خانوادگی بودن اين سرزمين می باشد. خانواده هايی چنان بزرگ و گسترده که هرکدام می توانند کشوری باشند. همچنين با اينکه چنين می نمايد که در ايران به زبان های گوناگونی سخن گفته می شود و دشمنان ايران از اين دست آويز بسيار برای پيشبرد هدف های ناروای خودشان سود می جويند، بايد دانست که ما چندگونگی زبان نداريم. اين گويش های گوناگون از يک زبان پايه است که پس از بسيار سال ها و دوری خانواده ها در گسترده ی اين سرزمين پديد آمده است. جدا از زبان ترکی و عربی که يورش اهريمنانه ی بيگانگان و برخی رويدادها اين دو زبان مهاجم را در برخی جاها ماندگار کرده است. و چه دوستان خوششان بی آيد و چه نه بايد بگويم من بر اين باورم که بايد اين دو زبان غير بومی را از ايران ريشه کن کرد.
با نگرش به اينکه مردم ما آگاهی درستی از پيشنه ی خود ندارند (خواه مردم کوچه و بازار خواه درس خواندگان) و همچنين هميشه چشم و هم چشمی بين مردم بوده است، آنگاه يادآوری جايگاه ايران در جهان و سستی و ناتوانی آن در چنين زمانی می خواهم بدانم چگونه می توان اميد داشت که حکومتی فدرالی بتواند سرزمين ما را يکپارچه نگاه دارد؟ چگونه می توان با آسودگی گفت و نوشت تنها راه درست برای ايران حکومت فدرالی است؟ چگوه می توان ايران را با امريکا - کشوری که توان رزمی و اقتصادی آن بر جهان فرمانروايی می کند هم پايه کرد و آنچه برای آن سزاوار است را برای ايران هم درست دانست. يا ژاپن و آلمان، که خواست جهان پيروزمند پس از جنگ جهانی دوم پشتيبان يکپارچگی سرزمين آنها می باشد. بماند که برای جايگاه و گونه ی سرزمين آنها چشم طمعی پی آنها نيست. و همانگونه که خود آن دوست يادآوری کرده اند چنين حکومتی نيز کمک به پايدار بودن اين کشورها و جهان می کند. يا کجای کشور ما همانند سوئيس است. سرزمينی که انبار دارايی های باد آورده ی همه گونه مردمی از همه جای جهان می باشد. جايی که همه خواهان آنند که دارای يک راه و روش شسته و رفته باشد تا دارايی آنها در امان باشد. جايی که بيشتر به يک بنگاه تجاری همانند است تا سرزمينی با مردمی گونه گون.

تنها کسانی از حکومت فدارالی سخن می رانند که خواستار تکه تکه کردن اين سرزمين يگانه هستند.

همچنين است حکومت های ديگری همچون کمونيستی و سوسيالیستی و مذهبی از هرگونه اش. چرا که اين حکومت ها مردم را به خودی و غير خودی بخش می کنند. به دوست و دشمن. اين حکومت ها در بهترين گونه هم خوار کننده ی و پايمال کننده ی آزادی های طبيعی مردم هستند.

حکومت های جمهوری گوناگون هستند. با اين همه هميشه می توان پنداشت که بنا به ماهيت اين گونه حکومت ها جا برای ديکتاتور پروری و بت سازی دارند. بويژه در کشوری همچون ايران که ساليان سال زمان می برد تا خوی کنونی مردم و پندارهای نژندی را که بيش از هزار سال در زير ستم و بی دادی بيگانگان و بيگانه پرستان در کنار دين غير انسانی اسلام بدانان خورانده شده است را با خوی و روش های نيکو و باستانی جايگزين کرد. بويژه که در سرزمين ما بيشتر درس خواندگان هم همان اندازه در بند خرافات و اوهام هستند که بسيار درس نخواندگان. جايی که درس خوانده اش از خرد تنها واژه ی آنرا می شناسد و جز اوهام هيچ نياموخته است. جايی که بايد راه و روش آموزش و دانش پروری آنرا زير و رو کرد. در چنين سرزمينی که نهاد های موازی حکومت وجود ندارد و هرکسی سنگ خود را بسينه می زند و سر اش به آخوری بند است چندان اميدی نمی توان به هرگونه حکومت جمهوری داشت. جمهوری که بازيچه ی دست سياستمداران است. جمهوری که در پيشرفته ترين کشورهای امروزی هم گاه مايه سرافکندگی می باشد. تازه چنانچه بپذيريم حکومت جمهوری خوب است، باز هم بيهودگی است خوبی های آنرا با آوردن نمونه از کشورهای ديگر - که بيشترشان از کشورهای پيشرفته با مردمی تا اندازه ی خودشان آگاه تر از مردم ما و آشنا به حق و حقوق خود هستند - بخواهيم نشان بدهيم.

حکومت های پادشاهی و مشروطه و مشروطه پادشاهی و شاهنشاهی هم در جای خود دارای بدی هايی هستند. نخست گونه ی مشروطه که وارداتی است و از هم آغاز در سرزمين ما بر پايه کج استوار شده است. يکی دو ساله الگوبرداری کردند و بريدند و دوختند. در انگلستان که چنين حکومتی هست، پس از سال ها کوشش و پيگيری خردمندان و انديشمندان آن بهمراه خواست تاجران و سوداگران، برخورد و ديدن دگرگونی های ديگر کشورها همچون فرانسه و روسيه حکومت بدين گونه درآمده است.
هنوز که هنوز ما نمی دانيم شاه در حکوت مشروطه بايد چه جايگاهی داشته باشد. آنگونه که در گذشته گاه آنچنان او را بزرگ می کرديم که کمتر از بت های دينی نبود و گاه خود را بالاتر از او می پنداشتيم و با ناديده گرفتن وی سرزمين خود را دچار آشوب می کرديم. اکنون هم نمی دانيم با بازمانده ی شاه پيشين خود چه کنيم. شاه اش بخوايم، شاهزاده اش و يا کسی همچون هر ايرانی ديگر که آزاد است درباره آينده کشورش کار و کوشش کند و ديدگاه خود را بشناساند.
شاهنشاهی تنها را هم که نمی پسنديم که در روزگار کنونی ناروا می پنداريم. همچنين گستره ی کار و بار کشور ديگر از توان يک شاه و وزير و يا وزيران وی بيرون است. تازه نبودن هرکسی در جای خود و خودخواهی ها و زياده خواهی های مردم امروزی چنين است که شايد چشم ديدن شاه و همانند او را ندارند. چرا که خود را سزاوارتر می دانند. و چون ديگر زمان برتری های نژادی و خونی و سرشت و توانايی مردم به پايان رسيده است، نمی توان اميدوار بود که هر کسی که براستی شايسته ی رهبری مردم است به شاهی برسد. مگر با بخت بلند و خواست نيروی ناشناخته ای که می توان پنداشت هست و يا نيست.

ديگر چون سرزمين ما هزاران سال است يک سرزمين شاهنشاهی بوده است - بسيار بيش از دو هزار و پانصد سال شناخته شده - می توان حکومتی همچون حکومت جمهوری که رئيس جمهور را مردم برمی گزينند در ايران برقرار کرد بدينگونه که بجای رئس جمهور مردم شاه را برای چند سالی برگزينند. بايد يادآوری کنم که همان ايرادهايی که بر حکومت جمهوری وارد است بر اينگونه حکومت هم وارد است. چراکه هر حکومت جمهوری بر پايه تبليغ و مردم فريبی استوار است و هرکس و گروهی بتواند شمار بيشتری از مردم را با سخنان و وعده های خود به سود خود به پای صندوق های رای بکشاند، برای چند سالی و گاه يک عمر می تواند هرآنچه می خواهد بکند. که گستره ی اين خواست به خرد گروهی و آگاهی مردم بر می گردد. همچنين به توان پنهان کاری و پشتيبانی نيروهای خودی و بيگانه و يا گاه راستکاری و درستی برگزيده. (ديدگاه من درباره جمهوری کلی است. اگر مردم کشوری براستی آگاه باشند و قدرت و رفتار حکومت گران آنها کنترل شده باشد، می توان نمونه های خوبی از جمهوری را ديد. هرچند بگمان من حکومت جمهوری در دراز مدت هيچ کارآمد نيست.)

نوشته دارد به درازا می کشد. با اين همه دوست دارم انديشه خود را با نوشتن به آنچه می خواهم برسانم.

خوب اينگونه که نوشتم من هيچ کدام از حکومت های پيش رو را شايسته ی ايران آينده نمی دانم. يا در چنين زمانی چنين می پندارم.

بگمان من درست است که بايد نخست برای بيرون راندن اين ضحاک نژادان از سزمين خود کوشش کنيم، با اين همه نمی توان اميدوار بود و خواست که کسانی که به هرکدام از حکومت های نام برده شده و نام برده نشده دلبستگی دارند و يا سود و زيان خود را در کوبيدن و بالاندن يکديگر می بينند با هم يکدل و يک رنگ شوند. نمی توان اميدوار بود که توان اين گروه ها و کسان در راستای آزادی و آبادی ايران بکار برده شود. نمی توان اين گروه ها و کسانی که سنگ ايران را بسينه می زنند و پس از سال ها هنوز در پندار و اوهام بر حق بودن خود هستند را با هم بر سر يک ميز نشاند و از آن نتيجه ی کارآمد گرفت. نمی توان اميدوار بود که که اينان دستشان با گروهی و کشوری بيگانه در يک کاسه نباشد. نمی توان اميدوار بود که اينان از اکنون دارايی و خاک سرزمين ما را به بيگانگان نفروخته باشند. رضا شاه و امير کبير هر چند ده سال و گاه چندصد سال پيدا می شوند. آوای دل داده ی ايران را کسی در اين هم همه ی بخش کردن دارايی و قدرت نمی شنود. اينان اگر ميهن پرست بودند و عاشق از خواست خودشان در راستای آزادی و آبادی ايران می گذشتند. همانگونه که مردم ايران همه می نالند و همان زمان برای بدست آوردن بخش بيشتری از همسايه خود بنا به خواست اين ضحاک نژادان همديگر را می دوشند و در جاهايی که کارشان گير است از هر آخوندی عرب تر و از هر عربی زبون تر می شوند.

من هيچ اميدی به اين گروه ها و خود مردم ايران ندارم. مگر همين تشويق کردن ها به کارهايی که مردم بخودی خود از آنها رويگردان هستند و می تواند حکومت ضحاک نژادان را با چالش روبرو کند. آنگاه اگر خوشبين باشيم و جهان سرمايه دار خواست اش برای کناره گيری از اينان باشد، می توان اميدوار بود که ضحاک نژادان دل از اين قدرت پوشالی خود برکنند و ما را بحال خود بگزارند. که باز صد در صد جهان سرمايه داری ما را بحال خود نخواهد گذاشت.

برخی دوستان نوشته اند که آنان پيرو رای مردم هستند و هر حکومتی را که مردم برگزينند آنان هم آن حکومت را می پذيرند. آمديم و رويای رفراندوم به سرانجام رسيد و مردم حکومت مورد دل خواه خود را برگزيدند. چگونه می توان باور داشت که رای آنان بدرستی و آگاهی داده شده است. مردمی که تنها می دانند که اين حکومت جنايت کار را نمی خواهند، مردمی که دارند در هوای آلوده ی اين کشور خفه می شوند و بلند نمی شوند پنجره و درها را باز کنند، مردمی که هيچ شناخت درستی از فضای باز پشت ديوارها ندارند، چگونه می توانند به گزينه ی درست رای بدهند؟ تازه اگر گزينه ی خوبی از سوی برگزارگنندگان رفراندوم درميان باشد. ما چه می دانيم آزادی چيست؟ چه حقی بر آن داريم و آن چه حقی بر ما؟ ما اگر از آغاز به حق و حقوق خود آشنا بوديم کارمان به اينجا نمی کشيد. هزاربار هم که حکومت خود را دگرگون کنيم باز همين است. يا يکم بهتر و يا يکم بدتر. چگونه می توان آسوده بود که مردم به حکومتی بدتر از اين رژيم ددمنش رای ندهند؟ آنگاه پيشاپيش خود را پيرو رای مردم می خوانيم!

دوستانی می گويند که دين بايد از حکومت جدا باشد. بسيار خوب است. اميد که چنين بشود. اگر چنين شد، چگونه می خواهيد پندارها و باورهايی را که چندين نسل است در رگ و پی مردم و در نتيجه در کسانی که بخشی از سياستمداران و کارگزاران حکومت آينده خواهند بود بزداييد؟ با باورهای پوچی که يک زمامدار با آن دست بگريبان است چه می کنيد؟ چنانچه در رويدادی که حکومت گران بايد بين آينده ی کشور و باورهای مذهبی خود يک راه را در پيش بگيرند می توان آسوده بود که آنان آينده ی کشور را فدای باورهای پوچ خود نکنند؟

دوستمان کاسا درباره کشور-شهری همانند واتيکان نوشته اند. پيشنهاد خوبی است. با اين همه نمی تواند کارآمد باشد. چون تازمانی که آخوندها هستند خواه در بين مردم، خواه در يک کشور-شهر جداگانه همچون واتيکان، از قدرت بی حساب و کتابی که دين آنها و سرمايه و دارايی که مردم نيکوکار و يا نادان بدانان سپرده اند، در اختيار آنان می گذارد، هميشه آماده اند تا روی کار و بار مردم و حکومت دست بگذارند و خواست خود را بر ديگران بپذيرانند. همانگونه که با همه ی آزادی هايی که در فرنگ هست و جدايی دين از حکومت، کليسا با توان و نيروی خود دربرابر بسياری رويدادها جبه می گيرد و بسيار مردم مومن به کليسا، با آن همراهی می کنند. تا مردم اسير بت دين هستند و آخوندها و کشيشان سخنانشان شنيده می شود نمی توان اميدی به کناره گيری دين فروشان از سياست داشت. بويژه با دين هايی همانند اسلام که خواستار دخالت در هر چيزی هستند.

بسيار از اينگونه پرسش ها هست. بگمان من تا مردم ما و خود ما که بخشی از مردم هستيم برای زمانی در جهان آزاد زندگی نکنيم و در رشد و پرورش خود و مردم مان نکوشيم، نمی توان و نبايد درباره ی حکومت آينده ايران دست به گزينش بزنيم.

پس از واژگونی اين فسيل های عقب مانده و خونخوار دين مبين اسلام ما نياز به حکومتی داريم که چند سال بر سر قدرت باشد. هر سال بايد درباره ی کارکرد آن رای گيری شود. با همين اندازه که آگاهی مردم می گزارد. بايد در اين حکومت بيش از هر چيز به دسترسی آزاد مردم به اطلاعات و دانش و تشويق آنان به فراگيری و آگاهی از ديدگاه های گوناگون کمک کرد. رسانه بايد جايگاه بالايی داشته باشند. چرا که بار پروراندن و آگاه کردن مردم بر گردن رسانه های گروهی می باشد. اگر آزادی بيان باشد و به سخنان شنيده شود، بسياری از انديشمندان هستند و اکنون سکوت پيشه کرده اند، راه گشای ما و آموزگار ما خواهند شد.
بخشی از هويت ما يا بخش مهمی از هويت زبان ما می باشد. زبان فارسی بايد بعنوان هويت همه ی ما و زبان ارتباطی بين همه ی مردم ايران همچنان جايگاه بايسته ی خود را داشته باشد. هيچ بهانه ای بهيچ عنوان برای کنار گذاشتن و يا محدود کردن آن در بخش هايی از کشور پذيرفته نيست. در کنار زبان مردم بايد با فرهنگ گذشته و تاريخ سرزمين مان آشنا شوند.
سپس بايد نيروی بازدارنده ی مردمی بسيار توانمندی داشت که خاک و مردم ما را از دستبرد دشمنان در امان دارد.
بايد بتوان در آزادی کامل دين را - از هر گونه اش - به نقد کشيد. هر کسی بايد بتواند بدون ترس آنچه می انديشد را بر زبان بی آورد. بايد مردم را تشويق به راست گويی کرد. چنانچه زمامداری کار نادرستی انجام داد و يا در کمترين اندازه دروغی به مردم گفت و حقی را پايمال کرد بدون گذشت برکنارش کرد. بايد اين خوی چنان در انديشه ی مردم جا بی افتد که هيچ کسی در انديشه اش هم نتواند بپندارد که با مردم فريبی می تواند کاری را به پيش ببرد.
ما سپس به نيروهای تازه ای از کسانی که خواهان وارد شدن در کار و بار کشور داری هستند نياز داريم تا برای آرمان های خودشان کوشش کنند. چرا که کسانی که اين چندساله درگير کارهای سياسی بوده اند، بيشترشان درپی سود خود و ياران و اربابان شان بوده اند تا سود ميهن خود. آنان شايسته ی پيروی نيستند. تنها اگر کمترين اندازه ای به سرزمين خود دلبسته هستند بايد در گذر کشور ما از يک جهان بسته و کوته بين به جهان باز و آزاد کار کنند. آنهم زير چشم و گوش مردم. با اينکه می گويم مردم نا آگاه اند، با اين همه باور دارم که در خرد گروهی چيزی هست که اگر همه ی گوشه کنار يک پديده را برايش روشن و درست نشان دهند، آن می تواند در بسيار جاها راه درست را برگزيند.
همچنين قانونی بايد تهيه شود که بسيار روشن و آشکار باشد. هر بند و هر جمله اش بايد مورد کنکاش قرار گيرد. تا جايی که می شود بايد راه را بر دور زدن و تفسير دلبخواه از آن بست. بايد در قانون پيشبينی شود تا درآمد و توانايی کشور بين همه ی مردم آن در همه جای آن به يکسان بخش شود. هيچ شهری و روستايی و استانی و قوم ايرانی بر ديگری برتر نيست.
در کنار اينها نياز به دادگستری و دادرسی بيدار و کارآمدی هست که بتواند داد مردم را بستاند و جايگاه خود را در حکومتی که در آينده روی کار خواهد آمد استوار کند. اين نيرو بايد در راستای آزادی های مردم به کار بپردازد. اين نيرو را بايد بتوان نقد کرد.

آنگونه که نوشتم من در اين زمان هيچ حکومتی را پيشنهاد نمی کنم. مگر حکومتی که حکومت گذر می خوانم اش. حکومتی که بايد مردم را در زير چشمان آنان يا بهتر است بگويم آنانی که براستی دلبسته ی سرزمين مان هستند، با آزادی و حق و حقوق نيازمند آن آشنا کند. حکومتی که به مردم اين فرجه را می دهد که با راستی و درستی نژادشان دوباره آشتی کنند. پس از آن بايد انديشمندانی که ديگر می توانند سخن بگويند و سکوت خود را بشکنند درباره ی گونه ی حکومت آينده و قانونی که تک تک ايرانی ها پای بند آن باشند به گفتگو و رايزنی بنشينند. اين حکومت گذر می تواند از دو تا پنج و شايد هم ده سال بر سر کار بماند. که کارنامه ی آن از سوی انديشمندان و رسانه ها به آگاهی مردم می رسد و آنان می توانند هر سال درباره ی کارآمد بودن و يا ادامه کار آن حکومت گذر رای بدهند. همچنين در اين زمان گذر تصميم های مهم و وابسته به همه ی ايران را بايد به رای گذاشت. تا هم دست اندرکاران حکومت گذر دست شان چندان باز نباشد تا بنا به دلبستگی خود کاری را انجام بدهند که مردم آنرا نمی پذيرند و هم مردم بتوانند با حق تايين سرنوشت خود آشنا بشوند.

در اينباره انديشه ای دارم و گونه ی گزينش و گرداندن و بسيار چيزهای ديگر در پندارم هست که نمی نويسم. چون هم خام هستند و هم دوست ندارم اکنون آن را بازگو کنم.



Sunday, November 02, 2003

درباره جايزه

بايد همان زمان آنچه می انديشيدم را می نوشتم و چشم براه دسترسی به اينترنت نمی ماندم. اميدوارم ديدگاه دوگانه ی من مايه دلسردی وستان نشود.


بايد بگويم که دادن "جايزه صلح نوبل" به شيرين عبادی برای من بسيار شادی آور است.

با همه ی اينکه جايزه داده شده سياسی است و می توان آنروی چنين کاری را به گمان دريافت، با اينکه هنگام دادن جايزه گفته شده آن به يک مسلمان و نه يک ايرانی داده می شود. با اينکه نمی دانم شيرين عبادی خودفروخته ای است خيابانی، يا که از روی ناچار به زور روش های باورنکردنی و نپنداشتنی چنين سخنانی در راستای دروغ بزرگ همخوانی اسلام با آزادی و برابری و آزادگی بر زبان می راند. و قوه تميز مردم را به چالش می خواند و مجلس کرم ها و مگس ها را بهترين می خواند. با اينکه نمی دانم که می داند بازيچه ای بی ارزش است در دستان سياست بازان. آيا روشن انديشی است همانند بسياری که در اين ساليان سرزمين ما ديده است. کسی که باورهايی که از کودکی با سمبه در انديشه اش فرو شده را نمی تواند ناديده بگيرد و با آگاه بودن از پوچی آنها در تلاش بی سرانجام است خرد و باور دشمن انديشه اش را با هم همخوان کند. و با اينکه می توان دريافت و ديد که مترسک شيرين عبادی برای کشاندن مردم ايران به پای صندوق های رای به تير آويزان می شود و همزمان سخت نگران اين می باشم نکند مردم ايران باز از تکه لباس های خوشايند و سخنان زيبا فريب بخورند و از راهی که ناگزيرند، روی برتابند. از جايزه گرفتن وی خشنودم.

بويژه زمانی که در همه جا جز رسانه های حکومت اسلامی (آن زمان که نياز دارند) همواره به گونه ای زشت و بد درباره ی مردم سرزمين ما نوشته و سخن گفته می شود.

شايد تا اندازه ای آنان درست بگويند. که چنين هم هست. با اين همه گفته ی آنان که بسياری زمان ها همه ی مردم ايران و ايران را دربر می گيرد تنها برای بخش حکومت کننده جانی کشور درست است و نه همه ی مردم و يا سرزمين پاک ما ايران. چرا آنان که پرچم دار دمکراسی هستند و رسانه های آنان، بجای بکاربردن "جمهوری اسلامی ايران" تنها نام "ايران" را برای برشمردن جنايت های آخوندها و کاسه ليس های آنان بکار می برند و زمانی که يک ايرانی مايه سربلندی می شود نام "جمهوری اسلامی ايران" را بکار می برند؟! چرا آنان با اسلام، اين دين "ظلم و ستم و بندگی و بنده پروری"، دين "جنايت و وحشت و خونريز" به گونه های گوناگون به مبارزه بر می خيزند، آنگاه هنگام دادن جايزه ی صلح خود آنرا نه به يک ايرانی، که به يک مسلمان می دهند؟!

گناه ما است که گذاشته ايم ضحاک نژادان بر ما فرمان برانند و به هر گل و لجنی که می خواهند بکشانند. گناه سنگين ما همرنگ شدن است با سياهی و زشتی. گناه ما سکوت است و دم فرو بستن، آنگاه که بايد فرياد زد و فرياد زدن، آنگاه که نبايد. اينگونه ما نام سرزمين خود را لگدمال می کنيم. نام سرزمينی بس کهن، با پيشينه ای بسيار ارزشمند.



Saturday, November 01, 2003

با درود بر همه ی دوستان بزرگوار

پوزش من را برای اينکه چندی بود هيچ چيزی ننوشتم و به وب لاگ شما هم سر نزدم بپذيريد. بی پول بودم و هزينه تلفنم خيلی شده بود. همچنين همه ی کارت هايم ته کشيده بود. من مانده بودم و يک جيب خالی و بی تلفنی و بی کارتی. بايد اين روزها کمتر تو اينترنت بگردم. هرزمان خيلی پول دار شدم جبران می کنم. :)

اميدوارم که شما را نگران نکرده باشم. در پاسخ دوستمان کاوه آزادی هم بايد بگويم که کم کار که هستم، با اين همه همانگونه که نوشتم دسترسی به اينترنت نداشتم و اين که بادمجان بم آفت ندارد و من هم که زيادی دستم را تو "سوراخ های ممنوع" نمی کنم. پس کسی با من کاری ندارد.

بزودی به شما سر می زنم و درباره نوشته های وب لاگ شما خواهم نوشت. بويژه درباره شيرين عبادی و ديدگاهم برای "جمهوری و مشروطيت" که دوستمان افشين زند خواسته اند. انجمن وب لاگ نويسان که دوست گرامی فضولک درباره اش نوشته است و سرانجام آنچه که خيلی دوست دارم درباره اش بنويسم: پذيرش "پرتوکل الحاقی" از سوی نوکرصفتان حاکم بر ايران که ننگ ديگری است برای اين "شعارمداران" اهريمن و بندی بر پای ايران. همانگونه که می دانيد من کمابيش ديدگاهم همانند ديدگاه دوست خوبمان کاسا می باشد.



Saturday, October 11, 2003

پس از ديرزمانی يک خبر خوب!

همانگونه که همه می دنيد بانو شيرين عبادی "جايزه صلح نوبل" را دريافت کرده اند. من هم مانند بسياری اين رويداد را شادباش می گويم.
ديدگاهی هم که دارم که اکنون نمی توانم بنويسم.


  • نخستين جايزه نوبل تاريخ ايران: [+]

  • خوب حالا که چی؟ حتما بايد مسلمون بودنش رو به رخ می کشيد؟: [+]

  • آفرين!: [+]


  • استخاره می كرديم، خوب می آمد می كشتيم

    يکزمان گمان نکنيد من خيلی تنبلی می کنم. نه!!! درست است که تنبل هستم، نه تا اين اندازه. گرفتار بودم و هستم.

    چون خودم نمی توانم اکنون چيزی بنويسم گزارش زير را می گذارم بخوانيد. کمی بخنديد و بيش از آن افسوس بخوريد که درميان چه کسانی و با چه باورهای نژندی زندگی می کنيم.

    پيشکش آقا امام زمان، فرزند امام بی بته (مودبانه اش را نوشتم) و به اميد فرج آقا:

    "دومين ‌دادگاه‌ برای محاكمه ‌دوباره ‌عاملان ‌قتل‌های محفلی كرمان ‌در شعبه ‌جنايی اين ‌شهر تشكيل ‌جلسه ‌داد. به‌ گزارش ‌خبرنگار ما هر شش ‌عامل ‌قتل ‌ها را از زندان ‌به ‌دادگاه ‌آوردند و دادگاه ‌رسميت‌ يافت.
    دادگاه ‌اول ‌كه ‌به ‌رياست‌ قاضی اميری ‌تبار در شعبه ‌برگزار شده ‌بود، همه ‌اين ‌6 نفر را به ‌اعدام ‌در ملاعام‌، زندان ‌و شلاق ‌محكوم ‌كرده ‌بود اما ديوان ‌عالی كشور با وارد كردن ‌ايراداتی حكم ‌را نپذيرفت ‌و پرونده ‌را برای رسيدگی مجدد به ‌كرمان ‌فرستاد.
    قاضی پرويزی‌، رييس‌ شعبه ‌دادگاه ‌جنايی كرمان ‌نخستين ‌جلسه ‌محاكمه ‌اين ‌متهم‌را برگزار كرد. در اين‌ جلسه ‌محمد حمزه ‌مصطفوی‌، متهم ‌رديف ‌اول ‌پرونده ‌گفت‌: ما برای اينكه ‌مهدور بودن ‌يا نبودن ‌مقتولان ‌را تشخيص‌ بدهيم ‌احتياجی به‌ استخاره‌ نداشتيم‌ بلكه ‌ما بر مهدورالدم‌ بودن ‌اعتقاد داشتيم‌. بر اساس‌ گزارش‌ پرونده‌، عاملان ‌قتل‌های محفلی در دادگاه ‌اول ‌پيرامون ‌كشتن ‌افراد گفته ‌بودند: «ما پيش‌ از كشتن‌ قربانيان‌ استخاره ‌می ‌كرديم ‌و وقتی استخاره ‌خوب ‌می ‌آمد، ترتيب ‌قتل ‌آنها را می ‌داديم.»‌ اما در دادگاه ‌دوم ‌محمد حمزه (سردسته ‌گروه) با طرح ‌مساله‌ «استخاره‌» برای كشتن ‌قربانيان‌، تاكيد كرد كه ‌نيازی به ‌استخاره ‌نداشتيم‌ چون ‌وقتی كسی مهدورالدم ‌شناخته ‌شود، استخاره ‌كردن ‌لازم ‌نيست.
    رييس‌ دادگاه ‌از محمد حمزه ‌مصطفوی پرسيد: پس‌ چرا قبل‌ از كشتن ‌هر قربانی استخاره ‌می ‌كرديد؟
    وی در جواب‌گفت‌: ما قبل ‌از انجام ‌قتل‌، استخاره ‌می ‌كرديم ‌تا قوت ‌قلب‌ در اجرای قتل‌ داشته باشيم‌.
    رييس‌ دادگاه ‌به ‌مصطفوی گفت‌: افراد در خصوص‌ تكليف ‌فرايضی چون‌ نهی از منكر، مجاز نيستند در مواردی كه‌ منجر به ‌جرح ‌و يا قتل ‌افراد می ‌شود، بدون‌ فتوای مجتهد جامع‌ الشرايط ‌اقدامی در مورد افراد انجام ‌دهند.
    مصطفوی‌: بله ‌اين ‌فتوا را می ‌دانستم.
    قاضی‌: اين‌ مجوز قتل‌كتبا يا شفاها به‌شما داده ‌شده‌؟
    مصطفوی‌: كسی به ‌ما دستور كتبی يا شفاهی نداده‌، اما با توجه‌ به ‌نواری كه ‌از آقای ‌... داشتيم‌، به ‌اين ‌نتيجه ‌رسيديم‌.
    قاضی‌: آيا چنين ‌نواری موجود است‌؟
    مصطفوی‌: اين‌ نوار را ندارم‌ و فكر می ‌كنم‌ در ... موجود باشد و تاريخ ‌سخنرانی هم ‌يادم ‌نيست‌.
    قاضی‌: اموالی كه‌ از مقتولان ‌به ‌دست‌ می ‌آورديد چه ‌نظری در مورد آن ‌داشتيد. آيا آن ‌را مال‌ خود می‌ دانستيد يا بيت‌المال‌، يا وارث ‌قانونی مقتول‌؟
    مصطفوی‌: مال‌ مقتولين‌ را با توجه‌ به ‌مهدورالدم ‌بودن ‌مقتولان ‌متعلق‌ به ‌بيت ‌المال ‌می ‌دانستيم.
    قاضی‌: حتی بر فرض‌ كه ‌بپذيريم ‌مقتولان ‌مهدورالدم ‌بودند، مالشان ‌متعلق‌ به ‌بيت‌ المال‌ بوده ‌چرا اقدام ‌به ‌آتش‌ زدن ‌اتومبيل ‌پژو (مرحوم‌ نژاد ملايری) و بذل ‌و بخشش‌ اموال ‌به ‌ديگران ‌كرديد.
    مصطفوی‌: كسب‌ دستور از آقای ... كردم.
    قاضی دادگاه ‌سپس‌ از متهم ‌رديف‌ دوم‌، محمد ياعباسی پرسيد: كسانی را كه‌ دستگير می ‌كرديد، قبل ‌از به‌ قتل ‌رساندن ‌محاكمه ‌می كرديد، يا بدون‌ محاكمه ‌به ‌قتل ‌می ‌رسانديد؟
    ياعباسی‌: اول ‌از آنها بازجويی و بعد اقدام ‌به ‌قتل ‌آنها می ‌كرديم‌.
    قاضی‌: در بازجويی از آنها چه ‌می ‌پرسيديد؟
    ياعباسی‌: درباره ‌جرايم ‌و خلاف های آنها می‌پرسيديم‌ اما آنها اين ‌مطالب‌ را انكار می ‌كردند.
    قاضی‌: پس ‌با توجه ‌به ‌اينكه ‌از مقتولان ‌مدارك ‌جرمی به‌ دست‌ نياورديد چگونه‌ برايتان ‌ثابت‌ شد كه ‌اين‌ افراد، مهدورالدم‌ و واجب ‌القتل ‌بودند؟
    ياعباسی‌: تصميم‌ را محمد حمزه ‌مصطفوی می‌گرفت‌، من ‌نمی ‌دانم.
    قاضی‌: اگر شما را آزاد كنند شما باز هم ‌اگر نسبت ‌به ‌شخصی به‌ اين ‌اعتقاد برسيد كه‌ اين ‌فرد مهدورالدم ‌است‌ آيا نسبت‌ به‌ قتل ‌اين ‌فرد اقدام‌ می ‌كنيد؟
    يا عباسی‌: خير
    قاضی‌: پس‌ اين ‌چگونه‌اعتقادی است ‌كه ‌پنج ‌نفر را به ‌اعتقاد مهدورالدم ‌بودن ‌كشتيد اما حالا نمی ‌خواهيد بر اين‌ اعتقاد باشيد؟

    به‌ گزارش‌ خبرنگار ما سپس‌ نوبت‌ به ‌پاسخگويی محمد سلطانی (متهم‌رديف‌ سوم) رسيد اما به‌ دليل ‌نبودن‌ وكيل ‌مدافع ‌وی، ادامه‌ جلسه‌ دادگاه‌ به‌ آينده ‌موكول ‌شد."

  • قابل توجه مردم فريبخورده ايران: [+]



  • Wednesday, October 01, 2003

    مگر شما و من جز اعتلای ايران می خواهيم؟

    پس از خواندن نوشته ی دوستمان افشين زند بد نديدم نوشته زير را که دوستی برايم فرستاده اند را تايپ کنم و اينجا بگذارم. خود نوشته گويا هست و بسيار درخور ژرفنگری و انديشه.

    سپاس و ستايش بر آن دستی که آنرا نوشته است.


    "هنوز داريم افرادی که با تمام تحصيل کردگيشان با تمام دکتری و مهندسی شان بين داخل منزل و پستوی اقامتگاه شان و بيرون آنجا بين مردم را اشتباه می گيرند. هنوز وقتی با ايرانيان همزبان هستند توهين و بی ادبی را پيشه می کنند و وقتی با اجناب نشست و برخواست دارند آقامنش و فرنگی مآب می باشند. اينها هنوز تفاوت بين قانونمندی و بی بندی باری را نمی فهمند. اينها هنوز نمی دانند دمکراسی از "خود" شروع می شود. اينها هنوز نمی دانند از خود شروع شدن يعنی چه!! فکر می کنند يعنی شغل بهتر، پول بيشتر و يا مقامات عاليه بالاتر .....
    هنوز برای سکينه و صغرای فاميلشان دنبال شغل خوب هستند که جز ول گشتن و بيعاری کار ديگری ندارند. هنوز نمی دانند ميهن پرستی يعنی چه. به هرکس که از راه می رسد مجيز می گويند تا کلاهی از نمد داشته باشند.
    آنچه در بالا گفته شد را کسروی گفته و اينها که هر روز مصداق دارد را من با جسارت و آزادگی گفتم. ببينيد که هنوز ما از جهل و ناآگاهی خلاص نشده ايم... آموزش، آموزش، آموزش تنها چيزی است که ما می خواهيم. چه فايده می کند که هر روز راديو تلوزيون ها ما مردم را دعوت کنند که تماس بگيريم و به مصدقی ها و يا پهلوی ها فحش بدهيم. چه حاصلی خواهيم داشت؟؟ چه خواهد شد؟ آيا 28 مرداد کودتا بود؟ چه حاصلی برای آينده ما خواهد داشت؟ اينها را همه ما هزار بار شنيده ايم. حرف حسابی آموزش حق و حقوق مردم است تا ما از حق و حقوق شهروندی خود ناآگاه باشيم همين است و بس. بجای دعواهای راديوئی و تلوزيونی به مردم ياد بدهيم چگونه از حق خود دفاع کنند که آنرا از دست ندهند. ما حق را باخته ايم زيرا نمی دانستيم چگونه بايد از آن مواظبت نمود. ما آزادی را از دست داده ايم زيرا نمی دانستيم چگونه قدرش را بدانيم. آقای دکتر، آقای مهندس، آقای استاد بجای کوبيدن مصدق و شاه و يا هردو مردم را آگاه کنيد... شاه و مصدق مرده اند و هردو در يک نقطه با هم مشترک بوده اند: ايرانی بودند، به ايران فکر می کردند و آزادی و رفا ملت را می خواستند. آيا اين کافی نيست که ما را يکی بکند؟؟ که ما را متحد بکند؟؟ که در سر يک ميز بنشاند؟؟ مگر شما و من جز اعتلای ايران می خواهيم پس چرا با من در جنگيد؟؟ پس چرا با پهلوی و مصدق می جنگيد با دشمن اصلی بجنگيد. دشمن اصلی ناآگاهی ما است.... جهل ما است نسبت به اوضاع... خود بزرگ بينی ما است نسبت به ديگران...
    ح-ک
    جولای 30-2003"

    (با اجازه دوستمان افشين زند من از اين پس به برخی از نوشته های دوستان که خوانده ام همانند ايشان در زير نوشتارهای خودم لينک می دهم. برای آغاز هم از نوشته انديشمندانه خود ايشان آغاز می کنم.)

  • از شاخصه های استقلال فکری آنست که "بر مبنای گرايش سياسی ات تعريف نشوی.": [+]




  • Sunday, September 28, 2003

    بازار فروش بردگان ايرانی در امارات

    نوشته ی زير از جايی بدستم رسيده است. گفتم اگر تنها لينک آنرا بگذارم شايد خيلی ها به آن سر نزنند و آنرا نخوانند. بويژه که سايت ايران و جهان در ايران فيلتر شده است. دوتا عکس هم داشت که آنها را اينجا نمی گذارم.

    "دارالمبارك؛ بازار فروش بردگان ايرانی در امارات
    1382.07.02
    پارس پژواك
    پژواك 31
    آقا مرتضی جوان ورزشكاری است. از سال های دور او را می شناسم. دروغ نمی گويد و اهل يك كلاغ - چهل كلاغ كردن هم نيست. اما نمی دانم چرا نمی توانم داستانی را كه از سفرهای اخيرش به امارات عربی متحده برايم تعريف كرده است، باور كنم. البته چند گزارش و مقاله از قاچاق زنان و دختران ايرانی به امارات عربی متحده خوانده‌ام كه هر كدام به اندازه كافی تكان دهنده و شرم آور بوده است. با اين وجود، هنوز نمی توانم داستان‌هايی را كه آقا مرتضی برايم تعريف كرده و با قيد قسم گفته است كه همه آنها را به چشم ديده، باور كنم. من قسمتی از حرف های آقا مرتضی را می نويسم، ولی از آقای سفير ايران در امارات عربی متحده تقاضا دارم در اسرع وقت آن ها را با ذكر دلايل و ارائه مستندات تكذيب كند تا من هم نام آقا مرتضی را در فهرست دروغ گوها بگنجانم و بتوانم از اين كه امارات عربی متحده اولين شريك تجارتی ايران است و از حجم مبادلات دو كشور (كه 4 ميليارد دلارش را صادرات مجدد امارات به ايران تشكيل می‌ دهد) دفاع كنم.

    آقا مرتضی می ‌گويد:
    در سفرهايم به دوبی متوجه شدم در روزهای معينی، زنان و دخترانی كه يا از خانواده هايشان خريداری شده‌اند، يا خود به ميل خويش اختيارشان را به صيادان زن و دختر ايرانی داده‌اند و يا حتی زنان و دخترانی كه ربوده شده‌اند، به يكی از بنادر جنوبی انتقال می ‌يابند تا با لنج به دوبی فرستاده شوند.
    كارچرخانان اين برده فروشی، طبقه زيرين اين لنج را انباشته از قالب‌های يخ می ‌كنند تا زنان و دختران سيه روزی كه هيچ كدام نمي‌دانند 8 ساعت بعد به چه دام خطرناك و راه بی بازگشتی قدم می گذارند، در سفر 8 ساعته از آن بندر تا دوبی از گرما تلف نشوند و زيبائی و طراوتشان هم حفظ شود. زيرا همين زيبائی و طراوت، در تعيين قيمت فروش آن‌ها نقش اساسی دارد.
    موتور لنج راه می ‌افتد و 8 ساعت بعد در گوشه‌ای از بندر دوبی پهلو مي‌گيرد و من هرگز نشنيده‌ام كه اين لنج ها مورد بازديد و بازرسی ماموران اماراتی يا ايرانی قرار گرفته باشد.
    لنج پهلو می ‌گيرد، دختران و زنان با دلی پراميد به خاك امارات قدم می ‌گذارند و رويای رسيدن به پول و رفاه نمی ‌گذارد خستگی 8 ساعت سفر در طبقه زير عرشه لنج را احساس كنند. اما ديری نمی گذرد كه با اولين نشانه‌های شك برانگيز مواجه می شوند، زيرا آنان را در محوطه‌ ای دنج گرد می آورند و چند مرد بر بالی سكويی مشرف به اين محوطه ظاهر می شوند و با مردی كه آنان را از ايران به امارات برده به گفتگو مشغول می شوند. انگشت ها به سوی اين زن يا آن دختر نشانه می رود و آن مردان حرف هايی می زنند كه زنان و دختران چيزی از آن نمی فهمند. اما اگر ما گوش فرادهيم نجواهايشان را می شنويم:
    - كدام را می گوئی؟ .... آن يكی كه موهای سياه بلندی دارد؟ از 5 ميليون كمتر نمی ‌شود. حرفش را نزن. برای تور كردنش تن به خطر دادم و كلی پول خرج كردم.
    ...
    - آن دخترك سبزه را می گوئی؟ .... باكره است .... يك كلام 5/5 ميليون.
    - و ...

    درست حدس زده‌ايد. اين جا بازار برده فروشی است. بازاری كه زنان و دختران ايرانی به كنيزی فروخته می شوند. و با كمال تأسف بايد گفت هم فروشندگان و هم خريداران، ايرانی هستند.
    معامله تمام می شود. دختركان و زنان كه هنوز از سرنوشتی كه در انتظارشان است، آگاهی ندارند، بر اتومبيل هايی سوار می شوند و به مكان‌های مختلف انتقال می يابند. خريداران، اين زنان و دختران را كه «دست اول» و «تروتازه» هستند به دارالمبارك (محله‌ای كه ترك‌ها به آن كارخانه می گويند و در دوران شاه در تهران شهر نو خوانده می شد) نمی فرستند. آنان به هتل‌های لوكس فرستاده می شوند تا در اختيار عرب‌های پولدار و ولخرج قرار گيرند. بعضی از آنها هم به بعضی از همين اعراب فروخته می شوند.
    مدتی بعد، هر يك از اين سيه روزان سر از يك هتل درجه دوم در اين يا آن منطقه ی موسوم به دارالمبارك در می آورند. بيشتر صاحبان اين هتل‌ها ايرانی هستند، اما مسافر ايرانی نمی پذيرند. مشتريان آنان خارجی ها، به ويژه عرب های پول خرج كن هستند.
    مرتضی داستان های زيادی دارد. اسم افرادی را هم می برد. اما من شك دارم كه راست بگويد. چگونه ممكن است چنين جناياتی رخ دهد و كسی از آن ها آگاهی نيابد!
    مرا از بازگو كردن داستان‌هايی كه مرتضی برايم تعريف كرده است، معاف كنيد. اما برای آن كه بدانيد محتوای داستان‌ها چقدر دردناك و حقارت آميز است، و حق بدهيد كه من در مورد درستی آن ها شك داشته باشم، يكی از آن ها را برايتان بازگو می كنم. مرتضی گفت:
    يك پگاه برای ورزش كردن و طناب زدن به حياط هتل رفته بودم. جز من كسی در آن جا نبود. مدتی طناب زدم و ناگهان متوجه هق هق گريه ای شدم. به سمت صدا رفتم و زن جوانی را ديدم. زن متوجه حضور من شد و با خشم گفت: اين جا چه غلطی می كنی؟ فهميدم ايرانی است... از همان كنيزكانی كه حالا به مرتبه‌ای پائين سقوط كرده‌اند و بايد زندگی را در هتل های درجه دوم ادامه دهند.
    بلند شد تا از من دور شود و من در روشنائی پگاه متوجه بيرون زدن چرك و خونابه از بخشی از شلوار سفيد او - جائی كه گودی روی كفل است - شدم. از او پرسيدم: مجروح شده‌ای؟ .... بگذار ببرمت درمانگاه .... اما با خشم و نفرت گفت: برو خواهرت را ببر درمانگاه!
    فهميدم عاصی است. بريده است. پر از نفرت است. و لذا با لحن ملايم و آرامش دهنده‌ای گفتم تو هم خواهرم هستی.
    بار ديگر هق هق گريه‌اش بلند شد. صبر كردم تا كمی خالی شود و آن وقت پرسيدم اين خونابه‌ها چيست؟
    گفت: بی شرف‌ها ديشب هرچه خواستند با من انجام دادند ... اين جا را (همان نقطه ي آلوده به خونابه و چرك رانشانم داد) به عنوان زيرسيگاری انتخاب كرده بودند و از اول شب تا همين يك ساعت پيش كه بيهوش شدم، سيگارهايشان را اين جا، روی پوست من خاموش می كردند. وقتی به هوش آمدم ديدم رفته‌اند و پول مرا هم نداده‌اند.
    گفتم چرا به شرطه شكايت نمی كنی؟
    با زهر خندی گفت: چه شكايتی؟... اولين پرسش آن ها اين خواهد بود كه كو پاسپورتت؟ و من كه پاسپورت ندارم. آن‌ها هم تنها كاری كه خواهند كرد، اين است كه مرا با اولين لنج به ايران برگردانند. بروم ايران چه غلطی بكنم؟ خانواده ام مرا می ‌پذيرند؟ كسی حمايتم می‌كند؟ و....
    اميدوارم داستان های آقا مرتضی دروغ باشد. اميدوارم سفارت ايران در دوبی مستنداتی ارائه دهد كه ثابت كند آقا مرتضی هم جزو دروغگوها شده است. اميدوارم آن كسانی كه سازمان دهنده تجارت 6 ميليارد دلاری ايران و امارات عربی متحده هستند دروغگو بودن آقا مرتضی را ثابت كنند.

    تصاوير اين نوشته از مجله ی عربی «المجله» - وابسته به گروه مطبوعاتی العالم - و از متن گزارشی در رابطه با وضعيت زنان و دختران ايرانی در امارات، برگرفته شده است. اما در آن گزارش به فروش زنان و دختران ايرانی اشاره ای نشده است."



    Sunday, September 21, 2003

    ما بايد سلاح اتمی داشته باشيم!

    چندی است می خواهم درباره دستيابی ايران به تکنولوژی اتمی نيز بنويسم که نمی شود. تنها بگويم که از ديد من ما بايد و صد در صد "سلاح اتمی" و بالاتر از آنرا داشته باشيم. چه در اين رژيم و چه در دوران پس از اينها که اميدوارم دورانی خردگرا و بدور از باوارهای پوچ مذهبی باشد. اکنون که اين بی شرف ها دارند به هزارگونه دارايی کشورمان را به باد می دهند و يا چپاول می کنند، بهتر است که بخشی از اين دارايی برای پيشبرد تکنولوژی اتمی در ايران بکار رود تا خيلی خيلی عقب نيافتيم. هرچند نياز به يادآوری است که اندازه هزينه ای که برای اينکار می پردازيم مهم است. چراکه اگر بنا باشد برای آن امنيت کشورمان (اگر بشود گفت ما با وجود اين آخوندها امنيت داريم) در خطر بی افتد، چندان ارزشمند نيست.

    تا زمانی که بتوانم بيشتر دراينباره بنويسم.


    مردم و انتخابات

    نوشته ی زير که روشنگر نگرش من است را در بخش ديدگاه وب لاگ دوستمان کاسا نوشته ام. چون چندی است نمی توانم چيزی بنويسم آنرا اينجا گذاشته ام (نشد بازنگری اش کنم) تا کمی نو شوم. :)

    همچنين توجه کرده ام دوستان ديگرمان افشين زند و ايران دخت هم در اينباره نوشته اند.

    من با شما هم رای هستم. تنها از ديد من با توجه به چندين عامل گوناگون، اين حس مردم برای مبارزه و روی کرد به سيب ممنوع (برای نمونه) از همه بيَشتر در انتخابات دوم خرداد تاثير داشته است. با توجه به کوشش به ناديده گرفتن خاتمی و بهم زدن سخن رانی های وی با آن سخنان فريبکارانه اش و فراخوان مردم به شرکت در انتخابات و رای دادن به آقای ناطق نوری از سوی رهبر و چهره های ضد مردمی ديگر، مردمی که در آغاز نمی خواستند در انتخابات شرکت کنند، کم کم همه خاتمی خاتمی گويان شدند و عکس وی را بر در و ديوار و روی شيشه ماشين هايشان چسباندند. دوستان و آشنايان را هم تشويق کردند که به خاتمی رای بدهند. مغازه و دفتر خود را برای تبليغات در اختيار ستاد انتخاباتی خاتمی قرار دادند. درست است که خاتمی بدليل سخنان آزاد انديشانه اش و نداشتن پرونده ضد مردمی مشخصی و کمک از نام معجزه گر "ايران" توانست خود را در جهت درست قرار دهد، ولی اين باد مخالف خوانی مردم بود که وی را بر امواج پيروزی سوار کرد. خيلی ساده می توانست چنين بادی نباشد.

    باز برای نمونه: همچنين است محبوب دل های مردم شدن جناب آقای کرباسچی که با برخورد نظام با وی، از يک آدم دزد و ويران کننده به يک کاردان و انديشمند بدل شد. آنچنان که دختران و پسران عکس اش را همچون مصدق بر روی سر و دل خود جای دادند!
    چنين است که نمی توان بنا بر شرکت کردن و يا نکردن مردم در يک انتخابات و يا کم اهميت بودن و يا پر اهميت بودن آن، روی آمار آن برای انتخابات بعدی حساب کرد. مگر اينکه شناخت درستی از احساسات مردم ايران داشت. چرا که آنان نه از روی دانش و برنامه ريزی و نه از روی وسعت تبليغات و خوب و بد بودن انتخاب شونده در انتخابات شرکت می کنند. هرچند اين يک سخن کلی است و می تواند درست نباشد.
    ----------------------------
    درباره تغييرات اوضاع از سوی خاتمی: بگمان من زاويه ی ديد در اين مورد مهم است. می توان اين گونه برداشت کرد که خاتمی به خودی خود باعث هيچ دگرگونی نبوده و نيست. بلکه چون در زمان و جای مشخصی بوده است، چنين می نمايد که وی بانی دگرگونی هايی بوده است که خودش در اصل برايند آنها است و نه پديد آورنده ی آنها.

    من خودم با شرکت در انتخابات مخلافم. هرچند اين مشکل هست که زمانی که من تنها از اين حق خود می گذرم، ديگر نمی توانم به آنچه روی می دهد ايرادی بگيرم. اما برای اينکه مخالفت خود را با رژيم کنونی بروز دهم چاره ی ديگری ندارم. و شرکت نکردن در انتخابات برای من يک هدف می شود. که اگر بتوان مردم بيشتری را به شرکت نکردن فراخواند اين از حق خود گذشتن يک هدف بزرگ خواهد بود که حقی را پديد می آورد. و آن حق رد صلاحيت کردن از انتخاباتی است که از سوی نطام برگزار می شود و مشروعيت نظام را نفی می کند.
    پس بگمان من اگر مردم را راهنمايی کرد (تلاش کرد تا احساسات آنان را در راستای منافع ايران تحريک کرد و نه يک جناح و يا يک شخص) تا در انتخابات شرکت نکنند ما به هدف نخست خود که همانا نفی نظام است دست پيدا می کنيم. اگر دست اندرکاران رژيم دور انديش باشند و بويی از انسانيت برده باشند به همين چپاول های خود بسنده خواهند کرد و شرشان را از سر سرزمين ما کم می کنند و يا بگونه ای راه را برای تغييرات بنيادی باز می کنند.

    همچنين دست شان را تا اندازه ای از روی برخی چيزها برمی دارند و جلوی ويرانگريی ها را تا اندازه ای که آشکار و گسترده نباشد می گيرند. اگر نه دست به سخت گيری های بيشتری می زنند. از سوی کشورهای تاجر پيشه ی غرب و پرچم دار دمکراسی ترد می شوند و مورد تحريم قرار می گيرند. همين مردم جان بلب رسيده را وادار می کند تا با نيروی خودشان خواستار دگرگونی شوند. که از اين گريزی نخواهد بود.
    تنها بايد برای پس از چنين رويدادی برنامه ريزی کرد تا باز دچار رژيمی همانند آخوندها نشويم.

    اگر مردم با شرکت در اتنخابات بخواهند اندک اندک دگرگونی پديد بی آورند، مطمئن باشيد که تا زمانی که بخواهد کوشش آنها به بار بنشيند يا هيچی از ايران و فرهنگ آن باقی نمانده و يا يک کشور بيگانه بر ما فرمان خوهد راند.

    بايد دو چيز را هم بگويم: يکی اينکه بگمان من تنها زاويه ديد ما با هم يکی نيست وگرنه يک چيز را کمابيش می گوييم. ديگر اينکه اين سخنان من را جدی نگيريد، چرا که من آگاهی کاملی در اينباره ندارم و تنها نگرش خودم را با کمک واژگان بيان کرده ام.



    Tuesday, September 09, 2003

    چگونه؟

    من نورم. تنها مانده توی اين تاريکی هراس آور. توانی ندارم تا برافروزم و شادی بی آفرينم. توی اين گستردگی کوچک، توی باور سياهی گم شده ام. کجاست سرچشمه ام؟ می جويم اش و هيچ نمی يابم اش. به هر سو چشم می کشم تا که از آغازم نشانی بيابم، نمی يابم. رها هستم و با اين همه نه آگاه به خود و جايگاه خود. رها هستم و با اين همه خواستار يکی. تا که باز يکی شوم. ميان اين همه تاريکی، تاريکی. آه تاريکی. من نورم. تنها. چگونه روشن کنم دمی پيشتر از پندار خامم را؟ از کجا بجويم نور ديگری را برای بودن و همراه شدن؟ چگونه توی اين همه تاريکی، راه خانه را پيدا کنم؟ چگونه خودم را بازيابم؟ من نورم. رها. راه بسياری پيموده ام. به کدامين سو يا که چه اندازه نمی دانم. از بی جنبشی است که پيرامونم چنين تاريک و سرد است؟ از بی انديشگی است که پيرامونم چيزی جز درد و افسوس نيست؟ من نورم. آزاد و با اين همه گرفتار ناآگاهی پيرامونم. چگونه از اين ديوارهای ناآگاهی گذر کنم؟ چگونه سرچشمه ام را بيابم؟ چگونه؟ چگونه؟ چگونه؟



    Home